اولین سفر مشهد ...
سلام عزیز دل مادر ... سلام همه کسم ....
خوشگل مامان بالاخره تو 17 ماهگی شما امام رضا ما رو طلبید و چند روزی به همراه باباجی عازم مشهد شویم ...
وای که مدت ها بود لحظه شماری می کرم واسه این لحظه ... با این که ساعت پرواز صبحمون ساعت 6 صبح بود اما شما کاملا
هوشیار و البته بیدار بودی اما خیلی شیطنت نکردی ... اما همین که به مشهد رسیدیم و سوار تاکسی شدیم تا هتل شما دیگه
خوابیدی و تا قبل از رفتن به حرم واسه نماز ظهر خواب خواب بودی ...
چون کالسکه ت رو آورده بودیم با کالسکه رفتیم حرم که البته خیلی خوب و مفید بود اما روز اول چون من نمی دونستم که
میشه کالسکه رو تا داخل ضریح هم برد ، بابا با کالسکه تو صحن موند و من و شما با هم رفتیم داخل ... اما وقتی دیدم همه
کالسکه ها رو تا داخل میارن از شبش که حرم می اومدیم شما راحت تو کالسکه بودی ...
وای از لحظه ای بگم که بغلت کردم و ضریح امام را رو نشونت دادم ، خودم که اشک شوق تو چشمام حلقه زده بود و شما هم
فقط زل زده بودی به ضریح و البته سقف حرم و ... خیلی لحظه شیرینی بود ... بعد از 17 ماه انتظار بالاخره قسمت شده
بود و با هم رفتیم ...
این چند روز بیشتر حرم می رفتیم به جز یه روز که اونم البته ظهرش من و شما و بابایی رفتیم چالیدره که یه مکان تفریحی و
فوق العاده زیبا بود ... اونجا سوار تله سی هم شدیم گرچه خیلی وحشتناک بود چون حفاظ خاصی نداشت ، فقط یه میله
داشت که دست مونو گرفته بودیم و البته وحشتناک بودنش به خاطر این یود که یه مسیزر زیاد از روز کوه و البته از روی
دریاچه رد می شد .شما هم تو بغل من بودی ... ولی خیلی هیجان انگیز بود و خیلی خوش گذشت .
از اونجا که عمر سفر کوتاهه خیلی زود 4 روز گذشت و وقت وداع با امام رضا و مشهد رسید ... انشالله که بازم آقا بطلبه و
بازم بتونیم بریم پابوسش ...
برگشت تو هواپیما بیشتر خواب بودی چون خیلی خسته شده بودی ...
این سفر هم خیلی خوب بود و خوش گذشت. بریم سراغ عکسها ...
وقتی یسنا تو فرودگاه منتظر تحویل بار هست



یسنا و حرم امام رضا (ع ) ....










یسنا و بابا و باباجی ...





یسنا خانوم و عکسها ی تو هتل ...






و در آخر عکس های چالیدره ....





و در آخر سلفی که یسنا از خودش می گیره 




یسنای خسته تو راه برگشت در فرودگاه





اولین سفر مشهد ... 










